" عقوبت "



نوکر خوبی نیستم که راهم نمیدهی..!
دست رد مزن ..همه جانم بسته است به نگاهت ..به هیئت ..به اشک..به مکتب..به شور و شعور...

مرا مران مرا مران از درت...به پهلوی شکسته مادرت..
یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین


فتحِ عشق..!روایت اول

یا مدبر..!

صداهای دلنشین آقا سید مرتضی آوینی در گوشم طنین انداز می شود..!

اینبارهم کفش هایم را با خودم همراه میاورم..در پلاستیک..!

نه بخاطر عدم اعتماد..!

بلکه بخاطر حواس پرتی خودم...! اصلا در آن زمان عقل دستور نمی دهد..!

اینبار هم تنهای تنها...!

عجیب نوازش خاک های فتح المبین را دوست دارم..

نمی دانم چرا این خاک از همه جا برایم آشنا تر است..!

اینبار میروم بالای بالا..کنارِ سنگر..!

بغضم می شکند..و شروع میکنم صحبت با شهدا..!

به هق هق می افتم..!می گویم و میدانم می شنوند..!

حتی اگر در خیالم روی خاکهای فتح المبین و کنار سنگر باشم..

ولی در واقعیت روی فرش اتاق نشسته باشم..!

چشمهایم را که باز می کنم دیوار اتاق نیست..!آسمان آبی و خاکِ عشق است..!

اینبار چشم باز حرف میزنم..! مهمان پر توقع هستم..از قصه ی این درد گفتم..! از قصه ی این دغدغه دین..!

التمــــــــــــــــــاسشان کردم..!التمــاس...! منتظر نشانه هستم..!

ماندم بین چند راهی ها..! بین حبس عشق آسمانی ام از ترس مردم..

حالا هم منتظر نشسته ام..اگر اشتباه آمده ام...اگر درست است ولی درد دارد و بلا..! شما را قسم به رمز فتح تان..!نشانم دهید..!

با چشمانی خونبار راه می افتم و می روم..!

میرسم به مزار شهدای گمنام..! بسمـ ربـ العـشق..!

--------------------

+پ.ن:

این روایتِ راهیان خیالی است..!این منزل هم فتح المبین بود..!یک بار دیگر هم مهمان شهدای گمنام هستیم..!

+خدایا لحظه ای مگذار غفلت و دنیا پرستی و مردم زیبایی...اجازه ی طغیان نفس دهند..

+این که سادات دعا کند نگاه آقا به نوشته هایتان..!یعنی فقط برای او بنویس..خوب میشود برای آقا..!

+کــه جرعت کرده بر اشکت بخندد..[:(]...!


+شهادت مظلومانه امام هادی .ع.تسلیت.

+راستی شیعه ی امیرالمونین و محب اهل بیت..!بگو چقدر امام هادی را می شناسی؟؟:(

------------------------

التماس دعا_به رسم بآنوی عشق



۰ نظر

چشم بسـته قَدم بزن..!

یا کــافی
.
.
این روزها آرام آرام در اتاق قدم میزنم..!
گاهی می ایستم و چشمانم را می بندم..!
نسیمی صورتم را نوازش میدهد..!
عطر یاس می رسد..!
چشمانِ بسته ام رو به شلمچه باز است..!
گنبد فیروزه ای اش را می بینم..!
کمی جلوتر که پاهایم را می گذارم..
درخیالم کلی راه رفته ام...!
چادرخیالی ام با وزش باد به این طرف و آن طرف می رود..!
گاهی حتی سیلی باد را برصورتم حس میکنم..!می نشینم..!
دستهایم در خاکِ خیالی گره خورده است..!
و سخن می گویم..!
چقدر حرف دارمـ..چقدر سپاس..!
خودم فی البداهه شعر می گویم و مداحی میکنم..!
یـــــــا حســـــــیـــن...
یـــــــاحسیـــــن
یــــاحسین..

صدای اذان در هیاهوی صدای خشـِن باد در گوشم می پیچد..

نماز را هم با همان چشمان بسته خواندم..!

موقع برگشت..!اثری از آفتاب نبود..!

اینبار هم پاهایم سر ناسازگاری با دِل داشتند..!

دِل را همان جا رها کرده بودند و از ترس رفتن اتوبوس خیالی قدم ها را تندتر بر می داشتند..!

چقدر التماسشان کردم که نروید..کمی آهسته تر..!ولی نمی شنیدند..!

راوی خیالی اتوبوسمان می گوید فردا طلاییه می رویم و فتح المیبن..!
و طلاییــه..!

میدانم از من دلخوری...

میدانم زائر واقعی خوبی نبودم؟

چه کنم که دلم تنگ است!اجازه میدهی از خیالاتم مهمانتان شوم..!

چه بی تاب شده ام..!

به عطیه و سارای خیالی پر قصه و غُصه گفتم..!

گوشه ای از دلت را که شلمچه جا گذاشتی از شهدا که به امانت گرفته اند..قرض بگیر..!

بی دِل قدم مگذار در خاکها..!

کمی را هم بگذار برای جای دیگر..همان کم معجزه میکند..!

و گفتم که اگر چشمانت جز خاک چیزی نبیند..!

معراج هم کنار شهدا..جز استخوان نمی بیند..!

-------------
راوی خیالی روز بعد فردا ما را می برَد..!

فَکه و شرهانی..!

همان جاهایی که در واقعیت اذن دخول نداشتم..

چه کنم که پای خیالاتم تسلیم دل شدم..!

بیقراری آن روز را چه کنم؟

بروم یا نـه!!
---------------
.چشمانم را باز می کنم..!

تا اتوبوس به راه بیافتد..!

صدای اذان می آید..!

می نشینم پشت میز..

دوباره برنامه باقی مانده روز را مرور میکنم..

چه انگیزه ای گرفتم برای انجامشان..!

ممنون شهدا..!
-----------------

.پ.ن:
حاصل عقل بُوَد عشق و ، جنون میوه ی اوست
شرح حالِ من تک بیت بالاست..!
"از عشقش کار ما جنونه"

-------------------

ناتوان از بیان احساساتم به او..!

بسم الله اعظم..!

.

.گاهی برای نوشتن و آغاز مقدمه..

هیچ کلمه ای ..هیچ جمله ای در ذهنم نمی آید..!

حال فرض کن بخواهم تشکر نامه ای هم بنویسم برای آسمانی ها..!

آسمانی ها نـــــه..!خــــــــــاکی ها..!

.

.

.

.


.از همان روزی که دغدغه "دینم" سراغم آمد!زندگی برام سخت تر شد..!

سوالات عجیب تر..!

گاهی بی پاسخ و ناتمام..!

چقدر دلم میخواهد از سرنوشت تغییر در زندگی ام را بگویم..!

تغییر و تحول! که مسیرم را عوض کرد..!

به سمت قبله ی عشق..!

برای طوافِ خودش..!

راستی چرا همیشه باید برگردم به سال91 و آذرماهشـ..!

کاش همه ی ماه های زندگی ام...همه ی سالهایش..!

مثل همان آذر باشد..!مثل نو شدن..!

.

.

.به عقیده ی من..تکراری بودن خیلی مسائل برای آدم شدنم واجب است..!

مثل تکرار نوحه ای که جاودانه شد در ذهنم..!

مثل تکرار خاطرات با شهدا بودن..!

مثل تکرار عاشق شدنم..!

مثل تکرار اعتکافِ عشق..!

مثل تکرار اشک های بی اراده..!

مثل تکرار با خدا بودن..!

...............................

گاهی از ناتوانی خودم در بیان و توصیف احساساتم عصبی می شوم..!

بعد به خودم میگویم..او که باید بداند و بفهمد و ببیند..می داند و می فهمد و می بیند..!

خودم را سپرده ام به نگاه های خودت..که هیچ گاه..هیچ گاه رهایم نکردند..!

خودم را سپردم به تو..!

و فرار کردم به سوی خودت..!

الی الله..!

--------------------

پ.ن:

برای خواندن و نوشتن مسئولیم..!

چه بسا از شهادت دکمه های کیبورد گناه ببارد و ثواب..!

و چشمی که خرج خواندن نوشته های بی هدف و بیخود شود..!

گاهی مسئولیت شیعه بودنمان در عصر انتظار خیلی ارام و نرم فراموش می شود..!

همه تفریح و لذت های دنیا را دوست دارند..ولی شیعه مولایمان علی.ع. جور دیگرش را..!

---------------------

برایِ مان دُعا کنید..!به رسم بآنوی عـِشق..!

--------------

۳ نظر
درباره من
درون من برهوتی است از حقیقت دور

---------------
هر که شد گمنام تر ، زهرا (س) خریدارش شود

بر درِ این خانه از نام و نشان باید گذشت !

[ صلوات ]
-----------------


دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
کلمات کلیدی
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان